![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد.
نذری بود بین من و خودش.
ادا نشد!
گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند.
گر چه رسم بندگی را نیاموختم.
"اما اگر کفر نیست"
اوهم بنده نوازی نکرد!...
گرچه دنیایم کوچک است.
گرچه زیبا نیست.
گر چه دلگیر است
اما!
هر چه هست من تسخیرش کرده ام.
می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد.
می دانم هستم نیست شد.
می دانم بودم نابود شد.
و خوب می دانم نباید عذر خواست.
چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم.
"قضا بلا بود"
افتاد و شکست.
من هم شکستم اما اشک نریختم.
چرا که مدت هاست سردم !
سرد سرد!
تمام وجودم قندیل بسته...
هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!
می خواهی بیایی من حرفی ندارم.
بیا!
اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:34 توسط فاطمه جون |
|
|
تا حالا تو چاه بودی؟
یه چاه عمیق و یه چاه تاریکیه چاهی که حتی نتونی خودتو توش ببینی . نه یه چاه واقعی یه چاهی که خودت ساختیش با دستای خودت توی قلبت تو ذهنت توی فکرت یا شاید توی روانت . من الان اینجام توی چاه یه چاه تاریک یه جای که نمیتونم خودمو توش ببینم اینجا خیلی تاریکو سرده خیلی احساس تنهای میکنم . وا ی ی ی ی ی هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه هیچ کس نمیدونه من اینجام هیچ کس فریادهامو نمیشنوه هیچ کی گریه هامو نمیبینه غم هامو از تو چشمام نمیخونه تا کی باید اینجا باشم؟ وای ی ی ی ی فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم دیگه هیچکس هیسس یه صدای میاد یه نور یه امید یه ارزو شاید بتونه منو نجات بده دستامو میبرم بالا ولی..........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:1 توسط فاطمه جون |
|
|
عزیزترینم ! من سبز می شوم حتی اگرتو مانع روئيدنم شوی من غنچه می دهم حتی اگر به زخم تبر عادتم دهی اما به حرمت عشق تو گل نمی دهم چون واقفم كه تو زيبا ترين گلی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:44 توسط فاطمه جون |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:1 توسط فاطمه جون |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:18 توسط فاطمه جون |
|
|
هميشه اينگونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري زود از دست ميدهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همهي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانههاي زيبا، بال ميگيرد و دور ميشود. فکر ميکردي ميتواني تا آخرين روز که زمين به دور خود ميچرخد و خورشيد از پشت کوهها سرک ميکشد در کنارش باشي؟ هميشه اينگونه بوده است: کسي که از ديدنش سير نشدهاي، زود از دنياي تو ميرود. وقتي به خودت ميآيي که حتي ردي از او در خيابان نيست. فکر ميکردي ميتواني با او به همهي باغها سر بزني؟هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها ميرفتي؟ هنوز ساعتهاي صميمانهاي بايد با او اشک ميريختي ؟ هميشه اينگونه بوده است: وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کاملاً بر تن نکردهاي، وقتي هنوز ترانههاي عاشقي را تا آخر با او نخواندهاي، ناباورانه او را در کنارت نميبيني. فکر ميکردي دست در دست او خندهکنان به آن سوي نردههاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند؟ هميشه اينگونه بوده است: او که ميرود، او که براي هميشه ميرود، آنقدر تنها ميشوي که نام روزها را فراموش ميکني، از عقربههاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشتهاي به خوابت نميآيد. اگر هنوز ميتواني برايش يک گل بفرستی٬پس قدر تکتک نفسهايش را بدان٬دستهایش را بگیر و تا ابد کنارش بمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:50 توسط فاطمه جون |
|
|
زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواش تر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير .زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر بروني؟مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:40 توسط فاطمه جون |
|
|
گفت : در هر کس چنین احوال پیدا می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:12 توسط فاطمه جون |
|
ماسل آشار : زنها علاقه زیادی به ریاضیات دارند , زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو , قيمت لباسهایشان را ضرب در دو , حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند اُرد بزرگ : میان اشک مرد و زن بازه (فاصله) از آسمان است تا زمین . مجله سبز :اگر قرار است قانونی برای شاد بودن داشته باشید، بگذارید این باشد: برای شاد بودن من لازم نیست حتما چیزی در زندگی ام رخ دهد. من شادم برای این که زنده ام! زندگی موهبتی است که به من داده شده و من از آن لذت می برم." مالرب : در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:5 توسط فاطمه جون |
|
|
تو ی دنیا هر چی میخوای به پاهات میریزم لب پر خنده میخوای ، بیا لبهام مال توهمه هستی ام را به سراپات میریزم چشم پر گریه میخوای هر دو چشمام مال تو بیا تا بگم همه وجودم مال تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:16 توسط فاطمه جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاید ان روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست رندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید این طور نوشت:هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
loVE |
|
RSS
|